بیا که آمدنت دیر می شود فریاد
وبغض شعر گلوگیر می شود فریاد
دراین سکوت اگر تو به داد من نرسی
کلاف حادثه زنجیر می شود فریاد
تمام خواب های ندیده ام امشب
به دست تو تعبیر می شود فریاد
نهال کوچک دل انتظار آمدنت
درخت غم زده پیر می شود فریاد
تو یک بهانه تلخی در این غریب آباد
دل از نیامدنت سیر می شود فریاد
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:0 توسط صبا
|
دروغ بود,عشق تو شایعه ای بیش نبود
که در کوچه پس کوچه های شهر دلم زوزه می کشید
بگذار این زمان سرگردان آنقدر بر شانه عقربه ها بچرخد
گیج برود از خودش
دلم حسرت دیدارت را ندارد,دروغ بود
و "تو" که تمام اندوه تنهایی ات را سراسیمه قدم می زدی
لعنت فرستادی به من وعشق وپنجره وعصر یکشنبه
دروغ بود
بالهایم در قفس دست هات جا نمی شد
که تو تهمت زدی که من مرغ عشقم و تو...
دروغ بود
این من,این عشق,این پنجره
و عصر یکشنبه تمام احساست را کف دستت می ریزی
و به من تعارف می کنی
دروغ بود
شعری تازه مرا ورق می زند مرا ...
دوباره شاعر می شوم
احساست کف دستت می ماسد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:44 توسط صبا
|
تو فقط یک رویایی,یک اتفاق مجازی که تمام حقیقت وجودی مرا زیر سوال می بری... وچقدر نوشتن از تو سخت می شود,نوشتن از کسی که تمام صفای دنیا درچشمانش موج می زند,راستی می دانستی کسی فرسنگ ها دورتر دور چشم هات می گردد شب و روز .لعنت به این فاصله ها...لعنت به این جاده...لعنت به خطوط جاده که با نفس های بریده بریده شان بین نفس های من و تو فاصله انداخته اند.لعنت به من که بی تو نفس میکشم هنوز. لعنت به...نه...آه زنده باد عشق,عشقی که از ناکجای چشم های تو سر زد و نمی دانم از کدام نگاهت به تنم جهید به رگهایم...حالا با هر تپش "تو" در رگهایم به جریان می افتی .افسوس عزیزترینم... ما از جنس قبیله هم نیستیم ,پس این رشته های دلتنگی که از دفتر من تا چشم های تو را به هم پیوندمی زند را باید از هم گسست!در آخر اشکهای شور آخرین فریاد در برهوت دلهاست .شمال یا جنوب؟بی تو من کجای جهان ایستاده ام؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:24 توسط صبا
|
من مانده ام و من که تکرار می شوم
من خشت خشت آهم وآوار می شوم
باور کنید نوبت این من که می رسد
در مردمک آینه هم تار می شوم
دیگرسراغ ستاره شمردن نمی روم
هر شب به جای پنجره دیوار می شوم
ته مانده گس خوابی که دیده ام
با طعم خواب هرشبه بیدار می شوم
باران!بگو نباردم, یک شب بجای او
بر آسمان غمزذه رگبار می شوم
جرمم فقط تلفظ مفهوم عشق بود
من بر گلوی مجرم خود دار می زند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 22:55 توسط صبا
|
وقتی در خانه خودت هم غریبی,دیگر چه فرقی می کند کجا باشی,مگر فرقی هم می کند این که اهل کجایی؟! نگاه کن ,به این خیابان بلند که هر روز با نگاهت هورتش می کشی درست مثل آن فنجان کوچک زهرماری. نگاه کن! به این چراغ راهنما که ارغوانی ندارد و بی اعتنا به تو سبز و زرد و سرخ می شود,سر همین چهار راه تو را کاشته بود دخترک همسایه.یادت هست؟گوش کن! به صدای آژیر آمبولانس که روی احساست خط می اندازد و تو را تا خاطره مرگ پدرت می کشاند.نفس بکش در این فضای غریب که تا به خودت بیایی پیرهنت از بغض هوایش خیس شده است.بگذریم...تقصیر هیچ کدامشان نیست که تو در هفت آسمان یک ستاره هم نداری...این طور می شود که دلت از دست خدا هم می گیرد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:16 توسط صبا
|
بعد آن همه به دنبالت گشتن ها
در سیاه وسفید عکس های قدیمی یافتمت
وبعد... ورق خورد و ورق خورد وورق خورد
وقصه از سر گرفته شد
انگار صدای تو بود که در دلم ناقوس می کشید
می گویم: اگر این ثانیه ها کمی انصاف داشتند
بگذریم...دیر آمدی صبح شد
وخواب شبهای یلدا ,واژگون تعبیر شد در کتاب چشمهات فریاد
بی تو یک سال بی بهار ,دمار از کوچه های پاییز درآورد
من زیر حرفهای نا گفته دفن شده ام
وتا به خودم بیایم زیر خلوار خلوار این خاطره ها فسیل شده ام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:10 توسط صبا
|
خدا جان چرا دعایم را مستجاب نمی کنی؟! گفتی برو با دل زار بیا .خدایا زار زدنم را ندیدی؟ گفتی برو با دل شکسته بیا.خدایا مگر تکه پاره های دلم را ببین! گفتی صبر پیشه کن.خدایا بیش از این دلم تاب ندارد. گفتی خمیده بیا,گفتی به سجده برو. خدایا من که سالهاست توان ایستادن ندارم .گفتی شکایت نکن که صلاح تو در این است. خدا جان این بار برای شکایت نیامده ام,فقط آمدم گویم آن "صلاح" که گفته بودی تبدیل شده به "سلاحی" که سعی دارد امیدم وایمانم را از من بگیرد...خدا جان کمکم کن...چرا دعایم را مستجاب نمی کنی؟....نقطه سر خط...از دل زارم شروع می شود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:22 توسط صبا
|